تا یادم هست دهانی را نخورده به زمین سخت ... پس کشیدم
که دارد به شانه هایم فکر می کند
که از سرشانه هایم چیزی کم نشود / لطفا!
آستینی که از درز شب بیرون است
دلی برای به دریا زدن کم دارد
بیا !
دست هایم برای پاک کردن ابرها کم آوردند
شاید برای باران زمینی بگیرم، بغض هایش برسد.
مثل جنازه ای که نصف تنم را گرفته از کفنم بیرون می زنم
تا ساعتی که برگردم به ویرانه ای آشنا تن می دهم
حتی اگر این روزها عکس ها از حافظه ام بلندترند ...
برای بوسه هایم کمی خم شو !
چیزی که به سینه ات می کوبد به ابراهیم ربطی ندارد.
فقط خودم را به قربانگاه کشاندم،
معجزه ای اتفاق نیافتده، افتادم .
بعد از من رد کفش های زیادی زیر قطار مانده
می خواهد تا نوک انگشتانم ناخن بکشد
خودم را لای حضور دیگری پنهان می کردم
حق با تو بود
از هر جای زمین که نگاه کنم سهم این ستاره نبودم مادر!
بگذار این سطرها بیشتر به حرف های من فکر نکنند
سرم بیخودی از نقشه ی این سلول ها پر است
دیوارها حواسشان ریخته همراه نفسی که از لای پنجره در کردم.
برای درمان این تومورها فتوشاپ کافی ست آقای دکتر!
سپید می نویسم اگر باران نبارد ( حسین دیلم کتولی)
شعر ارتعاش در جشنواره خوارزمی ( کلیک کنید)
البته نتایج اعلام شده را در اینجا هم می توانید مطالعه کنید.
