بهار و چشم هاي تو
اما خوب دروازه ي اشك را براي حرف هاي تازه تر
چاك مي دهد
می شود راحت از این اتفاق گذشت
ببین! ماهي از تُنگ بيرون زد، درست راس 1392
و زمين دور سرم تاب ندارد / دارد
40 سال است تقويم اسفند را به شانه هاي من سپرده
بي عروسك، بي ... بي حركت!
ديدي پايم از خط هاي اين لي لي بيرون زده؟!
يعني آنقدر بلند شده ام كه می شود روي سرم بريزم
ديگر سينه هم خلطی ندارد كه در بياوررد
جز ترك هائي كه از پيشاني ام بالا زده
خيال مي كنم ساعت هاموهايم را مي جوند
تا بگويياين زن از لايه هاي اوزون هم گذشت
حالا كه بي هوا سر مي رسي؛ تو را كجاي اين متن بنشانم؟
این همه نبض برای هوائی شدنت، هوائی اند
که بهار از چشم هايت سرازير است.
شنيدي؟ بوق آخر را زدند
آسمان دارد رنگ عوض مي كند
اما من هنوز كارهاي زيادي دارم كه دارم.
اصلا اين سطر به كنار! شعر بيتي چند؟
وقتي عرق از پيشاني خودكارم روي اسكناس تا نشده افتاد
تو بگو چند برف پاك كن لازم است تا اشك هاي اين عينك را جابه جا كنم
نه! اين تهمت ها به شعر وارد نيست
كافي ست هر روز روبه روي كوچه بنشينم
حتما كسي رد خواهد شد، قول مي دهم.
پ.ن: اين شعر قبلا در سايت عقربه درج شده است.
تازه نوشت: در چوك بخوانيدم.
...